تبليغاتX
بهار نارنج همسایه ی خانه قدیمی

بهار نارنج همسایه ی خانه قدیمی

دلم می خواد وبلاگم قشنگ باشه

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت0:50توسط لیلا (بهار ) | |

دورم از تو

اما با تو

لحظه ها رو زنده هستم

 

بازم از تو

پرم از تو

واسه تو رویای خستم

 

خوب دیروز

با تو هر روز

با تو از خدا می خونم

 

تو خیالت

توی حالت

باز توی کما می مونم

 

 

 

تا وقتی کنارمی می دونم

تا وقتی بهارمی می تونم

دیگه طاقت دوریتو ندارم

دیگه نمی تونم    دیگه نمی تونم     دیگه نمی تونم   

 

غربت لحظه خسته

راه خنده هامو بسته

کمر گیتار عشقم زیر بار غم شکسته

 

شب یلدام ساکت و سرد

حسرت شب خالی از درد

تا که دق نکرده رویا

تو رو جون لحظه برگرد  برگرد  برگرد

 

تا وقتی کنارمی می دونم

تا وقتی بهارمی می تونم

دیگه طاقت دوریتو ندارم

دیگه نمی تونم    دیگه نمی تونم     دیگه نمی تونم   

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت0:44توسط لیلا (بهار ) | |

یه بار دیگه خدا به ما این اجازه رو داد که تو این ماه پر خیر و برکت بریم به مهمونیش!

پس این فرصت رو از دست ندیم!

الهی به امید تو...

خدای خوبم واسه همه چی شکرت...شکر...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت0:29توسط لیلا (بهار ) | |

چشام بستست

جهانم شکل خوابه

عذابه

اضطرابه

اضطرابه

روبرو دیواری از مه

دیواری از سنگ

روبرو

دیواری از مه

دیواری از سنگ

---

بگو بیهوده نیست

بگو بیهوده نیست فاصله ی آب و سراب

بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی

بگو خواب بود هر چی که دیدم

افسانه بود هر چی شنیدم

نگاه کن شوق دل زدن به دریا

برام شد مرگ تدریجی رویا

مرگ تدریجی رویا

 

بیا تا مه توی چشام بمیره

بیا تا قصمون پایان نگیره

بذار یادم بیاد خورشید

منو کم کن از این تردید

تو باشی شب نیست

تو باشی آزادم

....

...

..

.

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت0:11توسط لیلا (بهار ) | |

برای دیدن مجموعه عکسها و نقاشی ها به ادامه مطلب توجه فرمایید یا اینجا کلیلک کنید!!ا

اگه افتخار دادی و رفتی ببینیشون یه زحمت بکش تو نظرات شماره عکسی که بیشتر از همه توجه تو رو به خودش جلب کرد بنویس !!!   MeghSi Madam/Mosio


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت0:51توسط لیلا (بهار ) | |

دستامون اگر که دورن            دلامون که دور نمیشه

دل من جز با دل تو                 با دلی که جور نمیشه

تو میخوای مرمر قلبت         آب شه با گرمای عشقم

دلت از سنگه عزیزم             سنگی که صبور نمیشه

 

فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونین

فاصله ها فاصله ها درد منو نمیدونین

 

بردن اسم تو از یاد            کاریه که خیلی سخته

دل تو نقش یه قلبه               که تو آغوش درخته

تو دلم همیشه جاته               همیشه دلم باهاته

یاد من هر جا که باشی          مث سایه پا به پاته

 

فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونین

فاصله ها فاصله ها درد منو نمیدونین

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت3:48توسط لیلا (بهار ) | |

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

 

شهر ما سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

 

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

 

*****

 

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده

لبای بدون خنده

 

چشما خونه ی سؤاله

مهربون شدن محــاله

نه برای عشق،لیلی

نه کسی به فکر لیلی

 

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

 

*****

 

اونقده میریم که ساحل

از من و تو بشه غافل

قایق و با هم میرونیم

اونجا تا ابد میمونیم

 

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش

 

مثل اینجا آهنین نیست

مثل اینجا آهنین نیست

 

پس ببین یادت بمونه     کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا     وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا     وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا     وعده ما لب دریا

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت2:6توسط لیلا (بهار ) | |

آزار تنهايي

 

هواي خانه، سنگين است وافسرده است

 

گلي بي آب،در گلدان روي ميز پژمرده است

 

صداي بوسه،يا موج طنين خنده اي مرده است

 

غبار آينه، پوشيده راه جلوه هاي پاك را بر خويش

 

چراغ سقف،لرزان است از تشويش

 

ورقهاي كتاب نيمه بازي،منتظر مانده است دست اشنايي را

 

نشسته گربه شيطان و نآرام و بازيگوش

 

كنار پنجره، بي حوصله،اندوهگين،خاموش

 

سراپا پرده و ديوار و ايوان،گوش

 

كه شايد از خانه بشنوند از خانه،گلبانگ صدايي را

 

و يا بر سنگفرش كوچه ريزد پرتوفانوس

 

به همراه نفسهاي شتاب آلود دلبندي

 

كه جان را مي شكوفاند ز رستاخيز لبخندي

 

* * * * *

 

نفس را مي فشارد لحظه هاي حسرت و افسوس

 

كه با آن ياد آرام و قراري دلنشين باشد

 

نوازشهاي دستي نازنين باشد

 

ميان حلقه چشمان من،برق نگين باشد

چه آزاريست تنهايي.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت1:39توسط لیلا (بهار ) | |

بچه ها ، صبحتان بخير ، سلام،

درس امروز فعل مجهول
است

فعل مجهول چيست ؟ ميدانيد؟

نسبت فعل ما به مفعول است...


در دهانم زبان چو آويزي

در تهيگاه زنگ مي لغزيد

صوت ناساز آنچنان که مگر

شيشه بر روي سنگ مي لغزيد


 

ساعتي داد آن سحن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را از آن ميان صدا کردم:


ژاله ! از درس من چه فهميدي؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت

ده ! جوابم بده ! کجا بودي؟

رفته بودي به عالم هپروت؟...


 

خنده ي دختران و غرش من

ريخت بر فرق ژاله چو باران

ليک او بود غرق در حيرت خويش

غافل از اوستاد و از یاران


خشمگين ، انتقام جو گفتم :

بچه ها گوش ژاله سنگين است!

دختري طعنه زد که:(( نه خانم

درس در گوش ژاله ياسين است!((


باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پيگير مي رسيد به گوش

زير آتش فشان ديده ي من

ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حيرانم ،

آن دو ميخ نگاه خيره ي او

موج زن در دو چشم بي گنهش

رازي از روزگار تيره ي او


آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه ي غصه بود و حرمان بود

ناله اي کرد و در سخن آمد

با صدايي که سخت لرزان بود


((فعل مجهول فعل آن پدريست

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سيلي کوفت

مادرم را ز خانه بيرون کرد


شب دوش از گرسنگي تا صبح

خواهر شيرخوار من ناليد ،

سوخت در تاب  تب ،  برادر من

تا سحر در کنار من ناليد


درغم آن دو تن دو ديده ي من

اين يکي اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نميدانم

که کجارفت وحال او چون بود ((…


گفت و ناليد و آنچه باقي ماند

هق هق گريه بود و ناله ي او

شسته مي شد به قطره هاي سرشک

چهره ي همچو برگ لاله ي او


ناله ي من به ناله اش آميخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز، قصه ي غم توست

تو بگو من چرا سخن گفتم؟


فعل مجهول فعل آن پدريست

که تو را بي گناه ميسوزد

آن حريق هوس بود که در او

مادري بي پناه مي سوزد!

 


سیمین بهبهانی

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت1:10توسط لیلا (بهار ) | |

به زندگی بیاموز عاشق باشد

به دیگران بیاموز دوست بدارند هر آنجه را که عاشقش هستند

به دوستانت بیاموز دوستشان داری

به بوسه هایت بیاموز که آتش عشق می سوزاند

به شاگردانت بیاموز دیوانگی عصای عشق و دوست داشتن راه عشق است

و به خودت بیاموز دوست داشتن از عشق برتر است

 

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت11:25توسط لیلا (بهار ) | |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچون روزان دگر

سایه ای امروز ها دیروزها

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند هر دم که در خاکم نهند

آه........

شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی کور غمناکم نهند

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت18:39توسط لیلا (بهار ) | |

تمام شاعران اهل دروغند                           

           مگر آنان که از جنس فروغند

+نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت19:54توسط لیلا (بهار ) | |

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

در سکوت لبم ناله پیچید

شعله شمع مستانه لرزید

چشم من از دل تیرگی ها

قطره اشکی در آن چشم ها دید

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت14:38توسط لیلا (بهار ) | |

I WANT TWO THING

FLOWER AND YOU

FLOWER FOR YOU

AND YOU FOR

EVER

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت12:21توسط لیلا (بهار ) | |

سلام دوستای خوبم

ممنونم که به وبلاگ من می ایدو من و از نظرای خوب خودتون

بهره مند می کنید

خیلی دوستون دارم

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت18:39توسط لیلا (بهار ) | |

من نگران قلبم نمی شم

دنبالشم نمی گردم

یه وقت فکر نکنی می شینم گریه می کنما

نه نه نه

می دونی چرا؟

چون تا وقتی تو دست تو هست

من خیالم راحته.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت17:56توسط لیلا (بهار ) | |

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

دانه های اشک را تکثیر کرد

کاش می شد در غروب لحظه ها این دل دیوانه را

زنجیر کرد

کاش می شد عشق را در وصف تو معنا کرد

ای کاش می شد در شبی سرد

مهمان چشمان تو باشم.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت17:44توسط لیلا (بهار ) | |

ای روح بخش آب و گلم باش

تا فروزان شود خانه در عشق

شاعر درد های دلم باش

شرح منظومه ای مشکلم باش

تاب بی حاصلی را ندارم

مثل آن روزها حاصلم باش

در شب تیره هم محفلم باش.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت17:35توسط لیلا (بهار ) | |

 

 

همه هستی من آیه تاریکی است

که ترا تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

زندگی شاید

آن لحظه ای مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی

که من انرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت

خواهم آمیخت .

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت15:29توسط لیلا (بهار ) | |

ز انتظار مداوم دلم گرفته خدایا

کجاست آخر این خط ؟

کجاست آخر دنیا

به ذره ذره ای وجودم

به لحظه لحظه ای خیالم

خدایا من به تو بالم

توی تو عذر گناهم

توی تو پشت پناهم

+نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت17:17توسط لیلا (بهار ) | |

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد !

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت18:27توسط لیلا (بهار ) | |

آن دورها حادثه روی نیمکت انتظار نشسته

و اینجا من زیر هراس یک اتفاق

بی قراری می کنم

و در پس این اندیشه اوج خودم را گم کردم

و می ترسم از لحظه ای بعد .....

آیا زندگی ام صدای بی پاسخ نبود

در تاریکی بی آغاز و بی پایان

فکری در پس در تنها مانده بود

آیا من سایه ای گمشده ای خطایی نبودم!

پس من کجا بودم. 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت17:36توسط لیلا (بهار ) | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت13:50توسط لیلا (بهار ) | |

اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو حوض ماهی ها

بی آب است

و اشک باز هم شکوفه می زند تا آن زمان که امید می بارد. 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت18:45توسط لیلا (بهار ) | |

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد ...

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت18:18توسط لیلا (بهار ) | |

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت18:14توسط لیلا (بهار ) | |

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت16:19توسط لیلا (بهار ) | |

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت16:10توسط لیلا (بهار ) | |

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت16:2توسط لیلا (بهار ) | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت14:5توسط لیلا (بهار ) | |